♫تـــــرنـــــم بـــهـــشـــت ♫

ترنمي از ياد شهيدان مدار n.w

غفلت

امسال، سخت‌ترين رمضان بر مسلمانان مي‌گذرد. نه فانوس‌هاي قاهره روشن هستند و نه بلندگوهاي دمشق اذان مي‌گويند. بازارهاي بغداد بسته شده، قدس هنوز در اسارت بسر مي‌برد و غزه يكسره بمباران مي‌شود. با اينحال، امت محمد ديشب در غفلتي عميق براي پيروزي فوتبال دعا مي‌كرد!"

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 23:28 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


خدایا این روزها چه خبره اینجا من که از ادمهای اینجا سر در نمیارم از حرفاشون از محب تاشون از سفر کردنشون سر در نمیارم حسم عجیب دودی شده مثل ماهی دودی سفره شمال که دیگه اب ورنگ و تازگی دریا را نداره این روزا عجیب دلم برات تنگ شده برای دست محبت تو برای خدای کردنت برای محبتت میدونم که همیشه هستی همیشه با محبتی همیشه کنارمی همه را میدونم اما خدا جونم دلم یه جور دیگه تنگ شده یه جنس دیگه مثل ابریشمی که هنوز پیله است و دلش برای دست خیاط تنگ شده .خدا جون حس میکنم وقتم کمه مثل رویایی بلندی که به قاعده یه خواب کوتاه امتداد داره مثل بچه ای که کودکیش به سرعت در حال گزشتن است هر وضویی که میگیرم نمازی که میخونم و حتی وقتی دعا میخونم و میخوابم همه و همه به سرعت سیاره ای فارغ از زمین برای من میگزره خدایا حریص  شدم به سجاده ای که سحر در ان با تو عشق بازی میکنم و به نوایی که عاشقانه هایم را برای تو به اسمان میسپارم ..خلاصه خدا عجب دلم تنگ شده و دلم گواهی میدهد به فرصتی کم .فرصتی که حرص نگهداشتنش هم کمک نمیکند تا همه این عاشقانه هایم را برای تو بسرایم ...

خدا جونم عجب دلتنگم و چه خلاصه شده همه وقتم در انتظار یه نگاه تو ......دلتنگم خیلی برای صابرین و صبرشون دلتنگم برای مهدیها و محمد ها و جعفر خانیها و کمیل هایی که اواز دوست داشتنشان خدایی بودنشان گوش فلک را پر کرده بود و چه زیبا عاشقانه هاشان را در رسیدن به تو غزل کردن خدایا دی شیخی شده ام چراغ به دست که دنبالشان میگردم شاید من نیز از دیو و دد این ادمها فراریم و چون اینانی ارزو دارم ..

خدایا عجب دلم تنگ شده و دلتنگ برای ادمهایی که بوی حسین و کربلا میدادند بوی مهربانی تو میدادند عجب دلم تنگ شده خدا ...برای یه دل سیر مهربانی ...

 

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 11:25 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


دلتنگی

دلم گرفته ای دوست ...

دلم گرفته از تو که رفتی از دلتنگی های فراوان از این همه غوغایی که نمیدانم به کجا ختم میشود دلم گرفته از تظاهر ادمهایی که تو را فراموش کردند از غصه نبودنت. از این همه بی تو  دلم گرفته از این که هر جا میرم تو نیستی هر جا میروم سکوت و غصه است دلم گرفته ای برادر از این همه ادمهایی که یادشان رفت قهرمانی های تو و امثال تو را از این که هر روزم پرسه زدن در خیابانهایی است که تمسخر اسلام است و قهرمان ...دلم گرفته از دخترانی که مادری و همسری و خواهری و زن بودن را به بهایی اندک فروختن به بهای رنگ و لعاب و به بهای اسارت حیا و بزرگیشان

دلم گرفته برادر از این همه تنهایی از این همه فریاد خاموش دلم گرفته از سکوت مردان سرزمینم از انهایی که غیرت را به بهای اندکی فروختن از انهایی که هر روز چوب حراج زده اند بر دامن مردانگی و هر روز ناموسشان را به نمایش شویی از بی عفتی و بی دینی به نام تمدن میزنند

دلم گرفته برادر از تویی که کنارم نیستی از خودی که ایمانم را به اندک دلتنگی میفروشم از این همه بی کسی مولایمان و تاخیر نیامدنش دلم گرفته از این همه ظلم که فریاد یاری حسین ع را نمیشنوند و ادعایی از حسینی بودن داشتند

دلم گرفته برادر دنبالت هستم تا شاید دلیلی بر این همه دلتنگی پیدا کنم و تو مرا در اغوشت جای دهی ....

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 18:16 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


یاد شهید جعفر خانی بخیر که همسرش میگفت هر جا میرفت منا با خود میبرد و او اکنون لیلی است با مجنون سفر کرده و شاید گله مند از اخرین سفر بی یار .جعفر خان دشتهای شمال غرب

یاد علی پروش که خواب سفرش را دید و اخرین وصیت را نوشت و چشمان عقابیش را در کوهای قندیل زده  بست تا به روی زیبایی های محبوبش بگشاید

یاد بابابی زاده فرزند قهرمان اندیمشک که هنگام شهادت ذکر مولایش علی بر زبانش بود

یاد شهید محرابی پناه با ان روح بزرگ و افکار بلندش

یاد شهید کمیل صفری تبار .جوانی با روح اسمانی که شرط ازدواجش قبول کردن همسرش به رضایت شهادتش گزاشت و همیشه ارزوی اجر شهید داشتنش ورد زبانش  بود بلاخره به ارزویش رسید

یاد شهید محمد منتظر القائم .همسرشا ز نماز شب و زکر صلواتش گفت و کسی چه  میداند در نمازش چه با خدایش گفت که برگزیده شد

یاد شهید مسلم احمدی پناه خودت گفته بودی من میرم اما انتظار امدنم نداشته باشید راستی زهرای کوچکت هنوز هم در انتظار توست اما چه میشود کرد خوش به حالت شهادت مبارکت

یاد شهید سید محمود موسوی که در وصیتت نوشتی ..

خدایا نمیدانم وقتی مرگ به سراغم میاید من در چه حالی هستم اما خدایا دوست دارم در ان حال .لبهایم به ذکر یا زهرا مشغول باشد و دلم از نور محبت علی ع و فرزندان علی ع لبریز )و به یقین چنین شد

یاد شهید محمد غفاری که قبل رفتن شکر شهادتش را به جا اورد شهیدی که مثل مولایش جنازه اش در افتاب مانده بود همه را دعا کرد و رفت

یاد شهید حسین رضایی شهیدی که فقط 25روز دخترش را دید

یاد شهید صمد امید پور مظلوم ترین شهید صابرین .عاشق شهادت .مادر هم شهادت را در خواب برایت دیده بود

یاد شهید یوسف فدایی نژاد همیشه خندان .میگویند در هنگام شهادت هم میخندید و چه کسی میداند چه رازی در این اخرن خنده بود و تو چه دیدی

یاد شهید علی یا بهتر بگویم عبد الزهرا بریهی دلاوری از روستای میثم تمار

یاد شهید حسن حسین پور دلاوری از قزوین

یاد شهید مهدی مولانیا عاشق شهادت بود همسرش میگفت در خیابان با دیدن بنر شهدا گفت کاش یک روز از من بنری نصب شود به عنوان یک شهید .به راستی با چه نیتی ارزو کردی که خداوند تو را برگزید و ارزویت را مستجاب کرد. میگویند زمانی که خبر شهادتش رسید تمام شهر بنر چسباندند تاتبریک گویند برگزیده شدنش را

و ...

یاد شهید خلیل عسکری بخیر شهیدی که هرگز دنبال شهرت و نام نبود و اخر ولی با نام و اوازه ای بلند پریدن را تجربه کرد

یاد همه قهرمانان شمال غرب بخیر شهدای غریب دشتهای کردستان

 

 

 

[ شنبه سوم خرداد 1393 ] [ 0:38 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


شهید صمد امیدپور یکی از غریبترین شهدای صابرین

شهید صمد امیدپور اول آذر ماه 1364 در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود و دوران ابتدایی خود را در روستای نقلهبر و مقطع راهنمایی را در مدرسه شبانهروزی معدن سنگرود گذراند و تحصیلاتش را تا پایان سوم متوسطه در شهر رشت ادامه داد. در دوران دانشآموزی به عضویت بسیج دانشآموزی در آمد و تحصیلات خود در مقطع پیش دانشگاهی را در شهر جیرنده به اتمام رساند.
همزمان به عضویت بسیج شهر منجیل درآمد و پس از مدتی عضو فعال بسیج شد.در سال 1384 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از گذراندن دوره آموزش افسری در دانشگاه امام حسین(ع) عضو یگان ویژه صابرین شد. همیشه می گفت: من اگر لیاقت شهادت را داشته باشم، بزرگترین هدیه الهی است.مادرش درباره خبر شهادت فرزندش می گوید:
چهل روز قبل از شهادت فرزندم (همزمان با پایان نخستین مرحله حمله سپاه به گروهک پژاک) در عالم خواب دیدم که همرزمان فرزندم لباس مشکی به تن دارند و به خانه ما آمدهاند اما فرزندم در بین آنها نبود و زمانی که صدایم کردند و از خواب بیدار شدم سه بار فریاد یا حسین سر دادم.درباره نحوه شهادت ایشان نیز گفته اند:
پیکر صمد که زخمی شده بود روی ارتفاعات اتفاده اما هنوز جان داشت. به دلیل تکان خوردن او، تک تیرانداز پژاک متوجه شده و با شلیک به پیکر نیمه جان شهید صمد امیدپور او را از پای در میآورد.
از این شهید بزرگوار مطلب زیادی پیدا نکردیم جز همین چند خط و شاید این دلیل دیگری باشد بر مظلومیت مضاعف فرزندان گمنام روح الله...


[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 20:43 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


شهید محمد منتظر قائم

ه گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، "خیلی چیزها از ایمان (محمد) یاد گرفتم خونسردی و آرامش عجیبی داشت؛ یک بار از او پرسیدم درجه نظامی تو در سپاه چیست؟ گفت: هر درجه ای داشته باشم مهم نیست آخرش همان بسیجی ام و به این درجه افتخار میکنم."
این جملاتیست که پدر یک شهید درخصوص فرزندش می گوید.
محمد منتظرقائم (غلام نژاد) در تاریخ 25 شهریور 1363 در شهرستان نکا در استان مازندران به دنیا آمد و تولد او همزمان بود با میلاد نبی اکرم(ص).


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 11:48 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


شهید یوسف فدایی نژاد


نام شهید : یوسف
نام خانوادگی شهید : فدائی نژاد
نام پدر : احمدعلی
نام مادر : کبری صالح
تاریخ تولد : 29/10/1362
محل تولد : روستای شهرستان بخش سنگر
تاریخ شهادت : 12/6/1390
محل شهادت : منطقه عملیاتی شمالغرب سردشت ( تپه جاسوسان )
نحوه شهادت : درگیری مسلحانه با گروهک تروریستی پژاک( p.k.k )
میزان تحصیلات : کاردانی نظامی
تاریخ جذب سپاه پاسداران : 20/1/1385



این شهید بزرگوار در دهه 70 دوران تحصیل ابتدایی تا راهنمایی و اول دبیرستان در محل تولد خویش را سپری کرد ، و از دوران اول دبیرستان تا پیش دانشگاهی خود را در شهر سنگر گذراند. از عمده فعالیت های فرهنگی و قرآنی این شهید از تقریب سال 1372 در مسجد امام رضا علیه السلام دهبنه و پایگاه امام سجاد علیه السلام همان محل شروع کرد ، این شهید بزرگوار از همان دوران طفولیت و نوجوانی طینتی پاک داشتند و پرهیزگار بودند تا آنجا که حین تردد به مسجد و پایگاه در مسیر از میوه های سرراهی باغ مردم که شاید خیلیها با برچسب حلال از آن میوه ها استفاده می کردند ایشان به شدت مخالف بودند و حتی یک بار هم مرتکب این کار ، خوردن بی اجازه میوه های مردم نشدند.
از حق الناس وهم داشت و به دور بود مثلاً حین ورود به مسجد و پایگاه حتی المقدور کفش سایرین را زیرپا لگد نمی کرد و اگر هم پیش می آمد صاحب کفش را پیدا کرده و حلالیت می طلبید . از همان دوران نوجوانی به خاطر اشتیاق زیاد به قرآن ، تواشیح و اذان و تشویق وکمکهای بی شائبه مادر خود از برترین های آن دوران بود.
به عنوان مثال : اذان ایشان از سری اذان هایی بود که کسی از دور می شنید می گفت این رادیو بود یا آقا یوسف . در تواشیح به خاطر داشتن صدای زیبا تکخوان و در قرائت قرآن اسوه و برترین ها بود از همان دوران از گفتن حرفهای لغو و بیهوده (یاوه گویی ) دروغ و تهمت و غیبت پرهیز می نمود. مثلاً اگر کسی نزد ایشان حتی به شوخی حرفی در مورد فرد غائب می زد یا گوش نمی کرد یا ممانعت می کرد از ادامه سخن .
در هر جمع و محفلی که بودند به عنوان بهترین ( ارشد یا مبصر ) انتخاب می شدند چرا که منظم ، آرام ، متین و با درآیت بودند .
چرا بنده این مطالب را ذکر می کنم ؟ زیرا تفاوت سنی مان کمتر از 2 سال بود و تقریباً بیشتر مراحل ذکر شده زندگی مان را با هم بود  و با جرآت و با اطمینان قلبی این مطالب و خاطرات را عرض می کنم چرا که آنچه که می گویم چیزی جز حقیقت نمی باشد . مسیری نبود که ایشان بروند و بنده نباشم از مسجد رفتن های هر شبمان از همان دوران کودکی تا اردوی بسیج و مدرسه و گردش و تفریح و حتی امور کاری ( کار کشاورزی و روزمزد قبل از ایام پاسداری ) را با هم بودیم و این را بگویم که در هر جا و مکانی که با ایشان بودم و یا هم نبودم از قول دیگران می شنیدم که ایشان چقدر انصاف کاری دارند و احساس مسئولیت می کنند ، چشم پاکند و احترام سفره صاحب خانه را دارند و مورد اطمینان همه بودند و معلم اخلاق ما ...
و این سالیان پر افتخار فرصتی بود برای  همگان و خصوصاً برای بنده که از فیوضات اخلاقی این شهید زنده بهره ببریم . در سال 1381 ایشان پس از اتمام دوره ی پیش دانشگاهی به خدمت مقدس سربازی ، جذب لشکر 16 قدس گیلان و به پادگان لوشان اعزام شدند در حین خدمت هم ایشان افتخارات بسیار برای خانواده و جامعه سپاه آفریدند با شرکت در مسابقات قرآن (قرائت حرفه ای ) در میان کادر وظیفه نفر اول مسابقات قرائت شمال کشور را به خود اختصاص دادند به خاطرمعنویت بالا و طبع فرهنگی ایشان در خدمت سربازی به عنوان زیر مجموعه فرهنگی مشغول فعالیت بودند.
و حتی در اواخر خدمت به عنوان سرباز نمونه استان شناخته شده و از دست سردار کاظمی پور هدیه ای ( سکه تمام بهار آزادی ) به پاسداشت زحمات بی شائبه و امانتداری دریافت نمودند.
لازم به ذکر است که در ایام خدمت سربازی ایشان بنده جذب کادر ثابت سپاه شدم و دیگر به خدمت سربازی اعزام نشدم و جالب اینجاست که ایشان باتوجه به اینکه 2 سال با سختترین مشقات خدمتشان را به پایان رساندند بازهم حس و حال خدمت و بودن در مجموعه سپاه ایشان را به همین مسیر کشاند. و به دنبال جذب سپاه در طیف افسری ، گزینش و اعزام به دانشکده تربیت پاسداری افسری سپاه شدند. و جای تأمل اینجاست که کمتر کسی پیش می آید که پس از پایان دوره سربازی باز به طرف نظام بیاید و احساس مسئولیت بکند اما این شهید بزرگوار چنین بود پس از اتمام دوره سربازی خود را مکلف به تکلیف دیده و از هیچ سعی و تلاشی برای جذب در سپاه کم نگذاشت.
و خلاصه در اوایل سال 1385 که مصادف با اتمام دوره آموزش پاسداری بنده بود ایشان جذب سپاه گردید و در دانشکده افسری امام حسین علیه السلام تهران مشغول به آموزش شدند . آنچه قابل ذکر در عرایض قبلی بنده بود توضیح در مورد میزان عرفان و تحجد  ایشان بود . شهید یوسف عاشق صلوات بودند و برای  این عشق خود وقت بسیار می گذاشتند به طوریکه اگر ساعتی در شبانه روز در کنار این شهید سپری می کردید متوجه عشق و علاقه ایشان به صلوات می شدید ، هر آنجا که کاری از کارهای روزانه ایشان و یا سایر اعضای خانواده و حتی دوستان دچار مشکل می شد و گیر می کرد ایشان می گفتند 14 صلوات نذر کنید که ان شاءالله حل می شود و می دیدیم که به واقع حل می شد زیرا ایشان با حضور قلب و خالصانه توصیه به صلوات می کردند و خودشان هم می فرستادند این شهید بزرگوار چه در دوران خدمت سربازی و چه قبل و بعد آن لحظه ای از اوقات شبانه روز را که خالی و یا کم کار می دیدند شروع به نوشتن ذکر صلوات می کردند و از آثار به جا مانده از این شهید این مطلب ملموس و مشهود می باشد.
اوج عرفان شان از دوران دانشکده بود که بیشترین حجم عبادات و اعمال دینی را از آنجا به ما خبر می دادند که چهره نورانی اش بیانگر این مطلب بود .
ایشان پس از پایان دوره دانشکده افسری با اتفاقی عجیب به یگان ویژه صابرین سپاه پاسداران که جنب نیروی زمینی سپاه می باشد معرفی شدند اتفاق جالب و عجیب اینجاست که جذب شدن در یگان ویژه سپاه تابع شرایطی خاص و سخت می باشد و اسامی معرفی شدگان این دوره دانشکده به یگان ویژه حائز این شرایط بودند نه اینکه اول دوره 2 ساله دانشکده متوجه شده باشند بلکه با زیر نظر داشتن تعدادی از دانشجویان که از بین 4000 هزار نفر 40 نفر فقط مد نظر بود که ایشان هم از جمله این افراد بود چرا که فردی چالاک ، فرمانبر و مطیع و با معنویت بالا بودند و کلیه دوره های سخت رنجری یک افسر زبده را طی کرده بودند از چتربازی ، غواصی گرفته تا دوره های شرایط سخت کوهستان و جنگل ، کویر و صحرا و جنگ های شهری و نامنظم کوهستانی ( پارتیزانی ) را طی کرده بودند .


که با همه این تو صیفات  ایشان با تمام افتخار و مردانگی در این یگان مشغول به خدمت شدند و در مسیر حق و حقیقت و ایمان واقعی قدم برداشته و عمل نمودند تا آنجا که در بین افراد چند صد نفری آن یگان ایشان شاخص فرهنگی و عابدی بالله شناخته شده بودند .
به عنوان مثال روزی یکی از همرزمان شهیدش ( شهید مسلم احمدی پناه ) با منزلمان تماس  گرفتند و سفارش شهید یوسف را به مادر کردند و گفتند مادرجان مواظب یوسف باشید این آقا در بین بچه ها معروف شده و می گویند که طی الارض می کند ، کم می خورند و زیاد بیدارند و خلاصه به خود ریاضت معنوی می دهند ، برایش گاوی ، گوسفندی بکوشید.
و حقاً شهیدان را شهیدان می شناسند ...
این شهید بزرگوار در ایام مرخصی یا هنگام مراجعه به منزل کمتر می خوابیدند و بیشتر عبادت می کردند اکثراً در بقعه های همجوار با منزلمان در ارتباط بوده و در آنجا مشغول به عبادت می شدند . و بیشتر اوقات در بقعه آقاسیدابراهیم سراوان خصوصاً ساعات نیمه شب که هیچ کس الا پروردگار منان در آنجا حضور نداشت ایشان مشغول به راز و نیاز با خدای خویش می شدند . یادم می آید چندین و چندبار که برای همین بقعه رفته بودیم ایشان اشاره ای به قطعه گلزار شهدای این مسجد نمودند و می گفتند ان شاء الله جای ما اینجاست و دنیا هیچ به کارمان نمی آید و می گفت خواهشاً پس از شهادت مرا در گلزار شهدای مسجد به خاک بسپارید ، آنقدر در مورد رفتن و شهادت به راحتی صحبت می کردند که انگار می خواهد برود مسافرت و چنین بود که ایشان این سفر را در پیش گرفتند .
در بسیاری از آثار به جای مانده از ایشان بارها دیده شده که ایشان نوشته اند بنده را پس از شهادت در اینجا به خاک بسپارید ، آری زیرا آگاهانه و با جرآت و برنامه ریزی بلندمدت وی نقش راه کرده بود و برنامه ریزی ها ...
هرآن گاه که می آمد به منزل همان دم در به دست و پای پدر و مادر می افتاد و از سر تا پای شان را غرق بوسه و نوازش می کرد و می گفت سلام پدر شهید ، سلام مادر شهید .
آری باید این مطالب را گفت و گفتن کم است باید بارها و بارها گفت و تکرار کرد تا جهت اثبات حقانبت وجود و راه شهدا حجتی نماند و این را هم بگویم که شهدا خود چراغ راه هدایت بشرند و به جد به این حقیر اثبات شده است و آنان شهیدانند که هیچ نیازی به گفتن و تعریف کردن ما ندارند و نزد خدای خود روزی خورده و تعریف احوالشان در بهشت برین می باشد.
و باید اقرار کنیم که واقعا شهدا از خواص مردم هستند نه اینکه حال ایشان شهید شد این مطالب را می گوییم ، متأسفانه ما غافل بودیم و نشناختیم و نمی فهمیدیم که چرا ایشان در سجده های طولانی با تسبیح 1000 دانه ای خود با خدای خود  چه می گوید و یا با نوشتن صلوات های زیاد چه از خدا می خواهد و یا در قنوت خود با آن حس و حال عجیب و روحانی به چه چیز اشاره داشت و حال فهمیدیم که ما اسیریم و بنده نفس خود و شهدا خاکی اند و بنده خدای خود .
ان شاء الله که بتوانیم به فضل و کرامت پروردگار و عنایت امام زمان (عج) و شهدا ادامه دهنده واقعی و عملی راه و سیره شهدا باشیم.

و این هم به رسم عادت خوب شهید که در اول و آخر همه دست نوشته های خود این چنین می نوشت :
(( اللهم صل عل محمد و آل محمد و عجل فرجهم ))

[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 11:41 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


زندگینامه پاسدار شهید محمد محرابی پناه



سروان پاسدار ، تکاور شهید ، آقا محمد محرابی پناه فرزند سرهنگ پاسدار احمد محرابی پناه در تاریخ 64/6/20 در شهرستان آران و بیدگل دیده به جهان گشود . این شهید بزرگوار پس از گذراندن مقاطع تحصیلی و اخذ دیپلم از طریق کنکور سراسری وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی کامپیوتر مشغول به تحصیل شد ولی اشتیاقش جهت خدمت به اسلام ایشان را به سمت انصراف از دانشگاه سوق داد و پس از آن با ثبت نام در دانشگاه افسری امام حسین (ع) و طی طریق شهداء پا در راه پر سعادت شهادت نهاد . 

ایشان در تاریخ 86/10/1 وارد دانشگاه افسری شد و پس از گذراندن دوره های سخت و تخصصی آموزشی عالی امام حسین (ع) ، در تاریخ خرداد 88 با معدل بالا از این دانشگاه فارغ التحصیل شد و از آنجایی که یکی از دانشجویان موفق و نخبه این دانشگاه بود به عنوان یکی از نیروهای زبده سپاه جهت ادامه خدمت در این نهاد مقدس وارد یگان ویژه تیپ صابرین سپاه شد . 

همچنین در ایام نوروز 90 لباس دامادی به تن کرد . این شهید بزرگوار پس از آنکه نظام عزم خود را جزم کرد تا آخرین وجب از خاک کشور را از دست گروهک منافقین پژاک خارج کند ، با لبیک به ندای رهبر و مقتدای خود حضرت امام خامنه ای (مدظله) عازم جبهه های غرب کشور شد تا اینکه در آخرین عملیات پیروزمندانه سپاه در این منطقه که منجر به بیرون راندن این منافقین از مرزهای ایران اسلامی شد در تاریخ 90/6/13 به همراه چند تن از همرزمان خود در ارتفاعات جاسوسان کردستان شربت شیرین شهادت را نوشید . (یادش گرامی و راهش پر رهرو باد) .

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 21:42 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


زندگی نامه شهید کمیل صفری تبار

شهید سرافراز ، پاسدار رشید اسلام، برادر مصطفی (کمیل) صفری تبار بیشه فرزند اسماعیل به تاریخ ۹/۳/۱۳۶۷ شمسی برابر با ۱۴ شوال ۱۴۰۸ قمری « مصادف با شب هفت شهید » در روستای بیشه سر از توابع شهرستان بابل از یک خانواده مذهبی، دیده به جهان گشود، او در گرماگرم تابستان پا به عرصهی وجود نهاد تا اندکی از شدّت آن بکاهد و با حضورگرم و لطیفش، زحمات پدر، مادر، بستگانِ خسته از کار روزانهی کشاورزی را جبران نماید، کودک وارد مرحلهی جدیدی از زندگی گردید، مراسم سنّتی نامگذاری نیز برقرار شد، در گوش راست او أذان و در گوش چپش اقامه گفتند تا پای بندی اش به اسلام و مسلمین تثبیت گردد، پدر بخوبی می دانست که یکی از حقوق فرزندان بر  پدر و مادر، انتخاب نام نیک برای آنان است، این بود که پدر به یادِ روزهای دفاعِ مقدّس و علاقه مندی به گروه های چریکی و جنگ های نامنظم دکتر شهید مصطفی چمران، و هم بیاد دعای کمیل، فرزندش را در شناسنامه به مصطفی و در گفتار کمیل نام گذاری می کند تا هم به دعای کمیل شب های جمعه برسد و هم در آیندهی نزدیک ضمن شرکت در جنگ های چریکی، مصطفی و برگزیده خدا شود.

درچشم به هم زدنی کودک به هفت سالگی می رسد و در مدرسه بهشت آیین، آئینِ دلدادگی می آموزد، و سپس در کلاس راهنمایی شهدای بیشه سر، خیلی زود نکته به نکته راه و رسم عملی سرداران و ۳۲ تن از گلواژه های علوی بیشه سر را سرلوحه زندگی خویش قرار می دهد بطوریکه حاضران، بویژه معلّمین بومی، شهادت خواهند داد که از میان بچه ها او از جنس دیگری بود.

در دبیرستان شهید مطهری بابل بنا به اذعان مدیر و دبیران، در اخلاق، رفتار، کردار و دانش اندوزی گوی سبقت را از دیگران ربوده است و سرآمد دیگران گردید و تابستان ۸۴ در رشته علوم تجربی فارغ التحصیل و به مرحله پیش دانشگاهی امام حسین (ع) رسید. علاوه بر آن موفّق به أخذ دیپلم در رشته کامپیوتر ICDL هم می گردد. او زیرک تر از آن بود که در این مرحله توقف کند، حتّی قبولی در رشته مهندسی شیمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ساری و آمل نیز او را اقناع نکرد، بلکه با عنایت شهداء، همهی اینها را  همچون پلی، پشت سر گذاشت تا طبق تعهدی که با شهداء و خدای شهداء بسته بود به دانشگاه اصلی خود یعنی؛ دانشگاه امام حسین (ع) برسد تا فقط از آن دانشگاه با درجه شهادت، فارغ التحصیل گردد.

ایشان علاوه بر داشتن کارت شناسایی عضویّت فعّال بسیح در تیرماه ۸۴ دوره آموزش تکمیلی گردان های عاشوراء طیّ کرده وگواهینامه مذکور را دریافت می کند و همان سال با شرکت در رزمایش صحرایی یاوران حضرت مهدی(عج) از سوی فرماندهی وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بابل تقدیرنامه می گیرد.

متناسب با هدفی که داشت به رشد معنوی و پرورش روحی، بیش از پیش أهمیّت می داد، شرکت در بسیج، هیأت مذهبی، نماز جمعه و جماعات، إحیاء گرفتن تا به صبح  در شب های قدر ماه مبارک رمضان در آستان مقدّس امام زاده قاسم(ع) بابل از جمله کارهای ضروری و همیشگی او بوده است، او می دانست که شرکت در نماز جماعتِ اوّل وقت، آن هم درصف های جلویی، چه ثوابِ عُظمایی دارد، روی این اصل بود که در میان تعجّب همگان، هر وقت به نماز جماعت در مسجدالنبیّ (ص) تشریف می آوردند، صفوف نیمه منظم نمازگزاران را می شکافتند تا به صف اوّل یا دوّمی می رسیدند و با گفتنِ تکبیره الإحرام از ماسِوی الله می بریدند و به یگانهی هستی می رسیدند.

زمان برای  سربازی او فرا می رسد و تلاشش برای خدمت در سپاه بی نتیجه ماند، بنابر این برای خدمت وظیفه به لشکر۳۰ پیاده گرگان ملحق شد، ضمن اینکه همزمان برای جذب رسمی در سپاه نام نویسی کرده بود، هنوز ۲ ماهی از آموزش نظامی او طیّ نگردید که نامهی جذب او در سپاه پاسداران بدستش رسید، با خوشحالی أمّا با گرفتنِ إمضاهای متعدد از فرماندهان مافوق، بسختی از لشکر ۳۰ گرگان تسویه حساب می گیرد و به علت قبولی درسپاه پاسداران از کسوت سربازی مرخص و برای ادامه آموزش بعنوان سرباز گمنام امام زمان (عج) بالآخره دراسفند ماه ۸۶ وارد دانشگاه امام حسین (ع) گشته تا اینکه پس از دو سال تلاش وصف ناشدنی در بهمن ماه ۸۸ از دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع) با معدل ۳۰/۱۷ فارغ التحصیل می گردد.

آقا کمیل بقدری از سلامت نفس و امانت داری برخوردار است که مطابق دستنوشتهی موجود از شهید، ایشان در تاریخ ۸/۸/۸۷ به ساعت ۵۰/۱۱ صبح پوشهای حاوی اطلاعات مهم و محرمانه کارکنان را در محوطه دانشگاه امام حسین(ع) می یابد، بی درنگ با حفاظت اطلاعات دانشگاه مکاتبه کرده و آن را جهت بررسی و اقدامات لازم به مسئول مربوطه تحویل می دهد تا خدای نکرده مورد سوء استفاده دشمنان قرار نگیرد.

آقا کمیل داوطلبانه دو فروردین و تعطیلات عید سال های۸۷ و۸۸ دوره دانشجویی را در غالب طرح سازندگی بسیج، اردوی جهادی به مناطق محروم کشور از جمله کرمان و چهار و محال و بختیاری  می روند و   ماجرای شکسته شدن مچ دست راست ایشان در یکی از این اردوهای جهادی بماند. همچنین در خرداد سال ۸۷ با پای پیاده از اصفهان به مرقد مطهّر حضرت امام راحل آمده و در مراسم نوزدهمین سالگرد ارتحال ملکوتی آن سفر کرده شرکت نمودند.

وجودِ ده ها تقدیرنامه از فرماندهان، در رده های مختلف در پرونده پرسنلی ایشان، اوّلاً نشان از لیاقت و شایستگی، ثانیاً مبیِّنِ عشق، علاقه و ایمان آقا کمیل به هدف والایش می باشد. و هنوز نمی دانیم که آقاکمیل چه خدمتی برای معلولین ذهنی نوشیروانی بابل انجام داده است که اصل تقدیر نامه رییس مرکز خیریه نگهداری معلولین در پرونده اش موجود است.

مادرش می گوید: به محض اینکه اوّلین حقوقش را سپاه گرفت دو دفترچه پس انداز برای خودش باز کرد، یکی مربوط به حقوق و مزایا، دیگری مربوط به هدایا؛ چرا که می گفت: « طبق فتوای مقام معظّم رهبری، هدیه خمس ندارد» برای خودش، سال خمسی تعیین کرد تا اگر مازاد بر هزینه سالیانه، چیزی در حسابش مانده باشد، خُمس آنرا بدهد و یکسال مقداری پول به مستمندان داده بود و با خوشحالی می گفت: امسال خمس داده ام.

او در بهمن ماه سال ۸۹ ازدواج می کند و همسرش پیرامون خصوصیّت اخلاقی اش می گوید: « ایشان بقدری از  اخلاص، غیرت و تقوا برخوردار بود که شاید اگر به شهادت نمی رسید، شناخته نمی شد و  هیچکس از آن همه محاسن اخلاقی او با خبر نمی شد. او موقع خواستگاری از من پرسید: ممکنه من یه روزی به شهادت برسم! شما با این موضوع مخالفتی ندارین؟ و می توانی با آن کنار بیآیی؟! من چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم: دوباره پرسیدند و من گفتم : نه مخالفتی ندارم؛ از همانجا فهمیدم که او از جنس زمینی ها نیست!»

او عادت داشت نماز را با غم و اندوه بخواند و سرش را کج بگیرد و حتّی در نماز از خوف الهی گریه می کرد، وقتی که به او می گفتیم: شما باید خوشحال باشی که نماز می خوانی و با خدا راز و نیاز می کنی! چرا اینجوری نماز می خوانی؟! می گفت: « ببین؛ رهبرِ ما هم با مظلومیّت نماز می خونه« او می گفت: همسرم!  بدان که نمازِ ما در برابر این همه نعمت هایی که خالق یکتا به ما ارزانی داشته است، حدّأقلِّ سپاسگزاری است و از اینکه نمی توانم آنگونه که شایسته خداوند است او را عبادت کنم خوف دارم.

بی دلیل نبوده است که به همرزمانش می گفت: « من سی و سومین شهید روستای بیشه سر هستم»  چرا که آخرین سفارش او به اطرافیان، این بود که برای شهادتش دعا کنند، و به همه سفارش می کرد تا در قنوت نمازشان، دعای فرج بخوانند و شهادت او را از خدا بخواهند و می گفت: هرکس در نمازش دعای فرج بخواند، دعایش مستجاب خواهد شد.

خانواده اش می گویند: آقا کمیل، عاشق شهدا بود، هر وقت دلش می گرفت، به مزار شهداء می رفت و با آنان درد و دل می کرد، اگه یه بی حجابی را می دید، شدیداً ناراحت می شد و می گفت: « دوست دارم بهشون بگم و أمر به معروف و نهی از منکر کنم و معتقد بود که این وظیفه همه است. هیچوقت از گفتن یا حسین(ع) و یا زهراء(س) سیر نمی شد و هر وقت یا زهراء می گفت، اشک از چشمانش جاری می شد. سعی می کرد جلوی حاضران گریه نکند، هر وقت بغض می کرد به اطاق دیگری می رفت و برای خودش مدّاحی می گذاشت و به تنهایی گریه می کرد، وقتی بیرون می آمد چشمانش قرمز و پف کرده بود.

آقا کمیل در مصاحبه بجا مانده از خودش می گوید: « گرچه به کمتر از شهادت راضی نیستم؛ ولی از خدا می خواهم که اگر شهید نشدم، أجر شهید را به من بدهد.»

او بخوبی تفسیر آیه شریفه « إنّ اللهَ معَ الصابرین» را فهمیده بود و سعی می کرد در زندگی اش آن را بکار بگیرد تا در همه حال خدا را با خود داشته باشد، او باتّفاق چند نفر از دوستانش، یالاترین جایگاه خدمتی را، در یگانِ ویژه صابرین می بینند، گرچه سعی داشت، ثبت نام در یگانِ ویژه صابرین را از خانوده اش مخفی نگهدارد و یا اینکه خدمت در آن را سَهل و آسان معرفی نماید، أمّا برای رسیدن به آن، بسیار تلاش کرد؛ و تمامی مقدّماتش را فراهم نمود، و او می دانست که خدمت در یگانِ ویژه صابرین، علاوه بر قدرت معنوی به قدرت جسمی هم احتیاج دارد، آقا کمیل برای جبران آن علاوه بر طیّ دوره های آموزش تکاوری و چتربازی به ورزش های رزمی روی آورد و در این رشته خیلی زود سرآمد شده و مطابق اسناد موجود دو مرتبه موفق به أخذ مدال طلا و نقره در جشنواره فرهنگی، ورزشی دانشجویان گردید. بهر حال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه امام حسین، بسختی از پادگان آموزشی المهدی وابسته به تهران، تسویه حساب خدمتی می گیرد و خود را به یگانِ ویژه صابرین می رساند.

این شهید بزرگوار پس از آنکه نظام عزم خود را جزم کرد تا آخرین وجب از خاک کشور را از دست گروهک منافقین پژاک خارج کند ، با لبیک به ندای رهبر و مقتدای خود حضرت امام خامنه ای (مدظله) عازم جبهه های غرب کشور شد تا اینکه در آخرین عملیات پیروزمندانه سپاه در این منطقه که منجر به بیرون راندن این منافقین از مرزهای ایران اسلامی شد در تاریخ ۱۶/۰۶/۱۳۹۰ به همراه چند تن از همرزمان خود در ارتفاعات جاسوسان کردستان شربت شیرین شهادت را نوشید .

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 20:34 ] [ عاشق شهادت ] [ ]


شهيد مولانيا

تلاش زياد ي كردم تا بتوانم جنبه هايي از خصوصيات ايشان را براي رهروان شهدا

بنویسم از هر كس كه سوال ميكردم به صورت كلي از شهيد تعريف ميكردند اما
آنچه كه از سخن هاي خانواده اين بزرگوار  فهميدم اين بود : كه شهيد مهدي
مولانيا به خواندن نهج البلاغه علاقه ي فراواني داشته ونمازشان را با
خلوص خاص مي خواندند و هميشه خوش اخلاق بودند.هر وقت چيزي پيش مي آمد و
قضاوتي انجام مي گرفت ايشان مي گفتند بايد ملاك سنجشتان خدا باشد خوش
رفتار بودن- اهل مطالعه بودن- كودكان را با تمام وجود دوست داشتن-
خانواده دوست بودن از بارزترين ويژگي هاي اين شهيد است.ايشان طبق آنچه كه
خانوده اش بيان داشتند هميشه اخبار روز را پي گير و در همه ي زمينه هاي
زندگي فردي به روز بودند.شهيدان همت و كاظمي از جمله شهيداني هستند كه دل
اين جوان خانواده را ربوده بودند و بالاخره بي تابي هايي كه شهيد مولانيا
در فراق اين بزرگواران داشتند نتوانست بيش از اين بگذارد ميهمان زمينيان
شود.
التماس دعا

منبع

Beytoshohada.net

[ جمعه پانزدهم آذر 1392 ] [ 10:23 ] [ عاشق شهادت ] [ ]